|
نقل است: "معاویه فرمان داد، حجربن عدی را به جرم محب علی(ع) بودن، گردن زنند. به نشانه عدالت مجالش دادند، آخرین خواستهاش را بازگوید. خواست دو طفلش را پیش از او گردن زنند. معاویه نپذیرفت. اما به دور از عدالتی بود که ادعایش را میکرد و طبق قوانین میبایست خواستهی شخص برآورده میشد. پس دو طفل را پیش چشمان پدر سر بریدند. معاویه پرسید: ای ظالم، این چه بود که با دو طفل خود کردی؟ اشکی در چشمان حجر حلقه زد و گفت: ترسیدم پس از مرگم، غم نبودن پدر باعث شود دو نور دیدهام از علی(ع) روی برگردانده و با تو بیعت کنند..." بعضی عشقها رو هیچ جوری نمیشه به زبون زمینیا نوشت. ما کجاییم؟! این دو ماه فرصت خوبیه برای دیدن ارزشها و تغییر. زندگی قشنگتر میشه اگه چشمات رو ببندی و بخوای یکی دیگه باشی با دغدغههای دیگه. اگه دلتون لرزید یاد عزیز منم باشین.
هنوزم
خداوند از انسان نومید نیست؟ هرچی گاز دادم و بوق زدم که پشت چراغ قرمز نمونم، نشد که نشد. فکر نکنی اوضاع خوب نبود، نه اتفاقاْ همه چی عالی بود. ترانهی مورد علاقهام داشت پخش میشد، و برعکس هوای سرد بیرون، توی ماشین هوای دلچسبی داشت اما من دلم نمیخواست واستم و زل بزنم به قدمها و خندیدنهای عابرا! اما خوب چارهای نبود. پس سرم رو تکیه دادم به صندلی و همصدا شدم با ترانه. بازم یه گل فروش دیگه سر این چهارراه. یه لباس نازک صورتی تنش بود و چند شاخه گل رز سرخم تو دستش. زد به شیشه که یعنی " گل میخوای؟" با سر اشاره زدم که " نه ". آخه مرد حسابی، تا حالا دیدی وقتی سر این چهارراه پشت چراغ قرمز میمونم نفر سومی جز من و تنهائیام تو ماشین باشه؟ که حالا اصرار داری گل بخرم؟! آخه واسه کی؟!! رد که شد، از تو آینه بغل نگاش کردم و زیر لب گفتم " الهی شکرت ". شکرت که هنوز دستم به دهنم میرسه. شکرت که تو این سرما با یه لا قبا مجبور نیستم واسه نون شب بچههام به هر آدمی التماس کنم. همینطور که دور میشد منم راه افتادم. فکر کردم و فکر کردم تا چهارراه بعد که خوردم به تور یه ماشین کلاس بالا که اگه خونه پدریمم بفروشم چراغ ترمزشم بهم نمیدن! دستم رو محکم زدم رو فرمون که : ای خدا چرا یکی مثه من و یکی مثه این. نصف مال و اموال اینو به من میدادی و ثابت میکردی عادلی. چراغ که سبز شد مثل نور از کنارم رد شد و دورتر که میشد بیشتر جذبم میکرد. فکر کردم و فکر کردم تا... ... ای بابا، کو تا چهارراه بعد. میدونی خدا! خوبیه بندههات به فراموشکار بودنشونه!! همونقدر که زود فراموش میکنن زودم تصمیم میگیرن که راضی باشن یا شاکی!!
" کاش جرأتِ فریادم بود، رخصتِ زل زدن به چشمات و گفتن ِ ... اما نه، هنوزم زوده تا بگم دیگه نمیخوام تنهاییم رو احدی جز تو پر کنه. زوده تا به قول ِ معروف بند رو به آب بدم. زوده تا باز شدن ِ دلم رو توی خیسی گونههام ببینی. خیلی زوده، خیلی. هنوزم واسه من بهترین فریاد سکوته. هنوزم میخوام شونه به شونهات راه برم و تو منو نبینی، زیرِ بارون دعا کنم و تو نشنوی. چرا دروغ بگم، میخوام برای اولین بار توی عمرم، تا آخرِ توکل برم و هیچوقت سُر نخورم. هنوزم بدون ِ چتر زیرِ بارون زمزمهات میکنم. انگاری "ص"ِ صداقتِ تو گره خورده به صبوری ِ من. همیشه دوست داشتن به وصال ختم نمیشه، میدونم. اما من هیچوقت از این انتظار و توکل مأیوس نمیشم." از خودم خجالت کشیدم، بازم دزدکی زندگی ِ یکی رو ورق زدم. باز دماغ گندهام رو کردم تو زندگیش. عجیبه همیشه مو به موی زندگیش رو حفظ میکنم اما هیچوقت شاگردِ خوبی نمیشم! فردا عرفه است. واسه همه دعا کنین. واسه اونایی که رفتن، اونایی که ناامیدن، درگیرن، غریبن، غریبهان با خودشون، واسه اونایی که زیرِ این آسمونن و چشم انتظارِ یه جواب سلام. عشق هیچیش بد نیست، منم که با نفهمیدنش رنگ زشتی بهش پاشیدم، واسه عاشقا هم دعا کنین. واسه خیلیا، همه عزیزاتون، اگه وقت شد واسه عزیزِ منم دعا کنین.
همه چیز همیشه به یه انتخاب برمیگرده. فقط به یه بار نه گفتن، یه بار چشم بستن و از ته دل توکل کردن. به یه بار با چشم ِ باز روز رو شب کردن. همه چیز فقط یه لحظه است، یه لحظه که درست تصمیم بگیری. شاید همون لحظهای که از دستش دادی اول پاراگرافِ سرنوشتت بود. همون موقع که صدای اعتراضت به آسمون، تا آسمون میرسید. شاید تو همون لحظه هر چی ساخته بودی ویرون شد، یا حتی هر چی قرار بود ساخته بشه. زندگی همش لحظههایی نیست که قرار خلق بشن! خیلی از اونا تو گذشته رقم خوردن، با یه تصمیم درست یا غلط. خیلی چیزا رو نمیشه عوض کرد. تنهاییات، نارضایتیت، بر وفق مراد نبودن زندگیت، واسه یه بار بد تصمیم گرفتنه. هر بار که شب میشه و روزت رو مرور میکنی و لحظههای تباه شدهات رو میشمری و میگی " خدا بزرگه، فردا هم روز خداست "، به اینم فکر کن که فردا از همین امروزی که گذشت شروع شده بود. آره خدا بزرگه، بزرگتر از همه اشتباهاتت، اما تو رو مختار آفرید. پس گناه خودت رو گردنش ننداز و روپوش ِ تمام برباد دادههات رو جملهی قشنگِ " خدا بزرگه " نکن. چشمات رو باز کن، شاید هنوزم یه لحظه از اون لحظههای ناب ته خورجین عمرت مونده باشه... شاید. اما یادت نره که به همه این شایدها یه حس قشنگِ خدا بزرگه پینوشت کنی! گرفتی چی شد؟!
یکی که خیلی عزیزه که خیلی خاطرشو میخوام، یکی که دور ِ اما همیشه تو دلمه، نظری گذاشت که خجالت زدم کرد آقا من شرمندم... اگه کم آوردم، اگه دست از بزرگترین دلخوشی ِ زندگیم کشیدم، واسه این بود که دور از جونم باشه مثه یه ...ای دور خودم میچرخیدم. شده بودم تکراری. دلم یه چی میگفت اما دستِ محترم یا کم کاری میکرد و نمینوشت یا لج میکرد و یه چی دیگه نقش میکرد. چشم! حرفم رو خیلی زود پس میگیرم چون خیلی عزیزی این آخرین متن شخصیمه. البته اولی و آخری. دعا کنین دوباره خدا و اونایی که زیر آسمونش دارن زندگی میکنن رو ببینم. دعا کنین دوستی و محبت برگرده. دعا کنین دوباره غصه هام و تنهاییام و زبونم لال کجرویام خاک بشن و بشم رهگذر سابق. شاد باشین و موفق
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک... نمیدونم چه جوری قشنگتره که بگم اما این وبلاگ بدون هیچ دلیل محکمه پسندی دیگر آپ نخواهد شد. میدونم به این میگن جا زدن. اما مرا آن دل که بر دریا زنم نیست... یکی میگفت واسه نوشتن باید قدم زد و دید اما مرا از نیمه ره برگشتن یاران ز پا افکند. مثل همیشه شاد باشید و موفق
باز لابلای برگای کتابچه دنبالت میگردم. دفعه چندم بود؟! آهسته، باعجله... فرقی نمیکنه. انگاری به گمکردنت عادت کردم! لابلای نوشتههام قایم شدی تا وادارم کنی به فکر کردن، خووندن و مرور کردن ِ گذشته. باز میخوای گوشزد کنی که پیدا کردنت بعد از اینهمه تنهایی چقدر شیرینه. مثل بچهها با هر صفحهای که روی صفحهی قبلی میشینه دلم تند تند میزنه. چقدر بزرگ بودن سخته. حتی جرأت نمیکنم روی یکی از برگهها بنویسم " دوستت دارم "! انگاری منم از قایم کردنت خوشم اومده. چشمام رو میبندم و آخرین برگ رو هم بلند میکنم. تو دلم آشوبه... همونجایی، یه گوشهی دنج، دور از چشم ِ همه، تو اوج ِ ناامیدی ِ من، پاک و معصوم مثل همیشه. منتظری تا دوباره بخوونمت. وقتی بهت میرسم بیحوصلگیم یادم میره!! جاودانه نگات میکنم و طعم ِ خط به خطت میشه شیرینیه زندگیم. یه رخصت و باز شونه به شونهات میشینم و یه دل ِ سیر از ناگفتههات میشنوم. رسیدم به نقطه! نگو که این خطم به آخر رسید و باز باید رفت. دوباره نبودنت میشه یه سایهی سنگین روی ِ سرم که نه میباره نه میذراه ببارم. بارون ِ سایهها! دلگیره مثل نبودنت. دور میزنم، وقتی تموم میشی به همونجایی که بودم میرسم. پس بنویس تا باشم، تا با هم نفس بکشیم تا...
|
About![]()
چشمات رو ببند و تصور کن رنگای اون دنیایی رو که برام ساختی
Home
|