تبليغاتX
آلاچیق

آلاچیق

زیر آسمون خدا خیلی خبره

 

یکی که خیلی عزیزه که خیلی خاطرشو میخوام، یکی که دور ِ اما همیشه تو دلمه، نظری گذاشت که خجالت زدم کرد

آقا من شرمندم...

اگه کم آوردم، اگه دست از بزرگترین دلخوشی ِ زندگیم کشیدم، واسه این بود که دور از جونم باشه مثه یه ...ای دور خودم میچرخیدم. شده بودم تکراری. دلم یه چی میگفت اما دستِ محترم یا کم کاری میکرد و نمینوشت یا لج میکرد و یه چی دیگه نقش میکرد.

چشم! حرفم رو خیلی زود پس میگیرم چون خیلی عزیزی

این آخرین متن شخصیمه. البته اولی و آخری.

دعا کنین دوباره خدا و اونایی که زیر آسمونش دارن زندگی میکنن رو ببینم.

دعا کنین دوستی و محبت برگرده.

دعا کنین دوباره غصه هام و تنهاییام و زبونم لال کجرویام خاک بشن و بشم رهگذر سابق.

شاد باشین و موفق

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت23:53توسط رهگذر | |

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون

ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست

پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک...

نمیدونم چه جوری قشنگتره که بگم اما

این وبلاگ بدون هیچ دلیل محکمه پسندی دیگر آپ نخواهد شد.

میدونم به این میگن جا زدن. اما

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست...

یکی میگفت واسه نوشتن باید قدم زد و دید اما

مرا از نیمه ره برگشتن یاران ز پا افکند.

 

مثل همیشه شاد باشید و موفق

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت22:54توسط رهگذر | |

 

باز لابلای برگای کتابچه دنبالت می­گردم. دفعه چندم بود؟! آهسته، باعجله... فرقی نمی­کنه. انگاری به گم­کردنت عادت کردم!

لابلای نوشته­هام قایم شدی تا وادارم کنی به فکر کردن، خووندن و مرور کردن ِ گذشته. باز می­خوای گوشزد کنی که پیدا کردنت بعد از اینهمه تنهایی چقدر شیرینه.

مثل بچه­ها با هر صفحه­ای که روی صفحه­ی قبلی می­شینه دلم تند تند میزنه.

چقدر بزرگ بودن سخته. حتی جرأت نمی­کنم روی یکی از برگه­ها بنویسم " دوستت دارم "! انگاری منم از قایم کردنت خوشم اومده. چشمام رو می­بندم و آخرین برگ رو هم بلند می­کنم. تو دلم آشوبه...

همونجایی، یه گوشه­ی دنج، دور از چشم ِ همه، تو اوج ِ ناامیدی ِ من، پاک و معصوم مثل همیشه. منتظری تا دوباره بخوونمت. وقتی بهت میرسم بی­حوصلگیم یادم میره!! جاودانه نگات می­کنم و طعم ِ خط به خطت میشه شیرینیه زندگیم. یه رخصت و باز شونه به شونه­ات می­شینم و یه دل ِ سیر از ناگفته­هات می­شنوم.

رسیدم به نقطه! نگو که این خطم به آخر رسید و باز باید رفت. دوباره نبودنت میشه یه سایه­ی سنگین روی ِ سرم که نه میباره نه میذراه ببارم. بارون ِ سایه­ها! دلگیره مثل نبودنت.

دور میزنم، وقتی تموم میشی به همونجایی که بودم میرسم. پس بنویس تا باشم، تا با هم نفس بکشیم تا...

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت19:8توسط رهگذر | |

 

نسشته کنار پنجره­ی فولاد. یه شال ِ سبز دورِ کمرش گره زده که یه سرش وصله به پنجره. صورتش رو باندپیچی کردن و این وقت روز یه عینک آفتابی بزرگ رو چشماش ِ. داره ذکر میگه و تسبیح می­گردونه.

نشستم رو به روش و دقیق نگاش کردم.

خیلی وقته تو حال و هوای خلوت کردن با خدا نیستم. شاید از وقتی که ... کاش یادم میومد از کی!

حواسم پرت میشه و از خودم میام بیرون. تو دل ِ اونم. معلوم نیست چرا اینجوری شده اما اگه من جای اون بودم ممکن بود اصلاً الآن اینجا نباشم. یکی که دخیل بسته به پنجره فولاد امام رضا و ازش شفا می­خواد. من اگه جای اون بودم الآن تمام اینا رو از چشم خدا می­دیدم و ... واویلا...

حواسم پرته که یه گوله اشک بی­اجازه می­غلته و میاد تا زیر گلوم. اینقدر تازگی داره که دلم می­خواد میشد ببینمش.

کاش میشد دلم رو دخیل ببندم به بزرگیت و ازت شفاش رو بگیرم. کاش پاکش می­کردی. اما چه­جوری؟!

ایول به مردانگیت. دلم می­خواست منم یه مدت گوشه­نشین حرمت می­شدم.

اما حیف که این گوله­های اشک و این سوز و سازِ دل، تو یه چشم به هم زدن فراموش میشه و دوباره میشم همون رهگذر بی­چشم و رو.

اما هنوز که تو این حال و هوام تا یادم نرفته بگم

                                                            پناهم باش

+نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت0:32توسط رهگذر | |

بس که با خود مهر لیلی طلعتان بردم به خاک

روح مجنون بر سر خاکم زیارت میکند

رکعتِ دوم نمازِ مامان بود، که با مامانش اومدن و نشستن کنارِ ما. کم کم متوجه من شد، منم بیخیال از اینکه دو تا چشم داره می­پادم گرم بازی بودم. یه عالمه کتاب دعا و زیارت­نامه و قرآن از گوشه کنار حرم جمع کرده بودم و گذاشته بودم دورِ خودم.

- آدم بزرگا عادت ندارن هر چیزی رو که برمیدارن بذارن سرِ جاش. فقط عادت دارن غُر بزنن. -

مدام سعی می­کرد هم­بازیم شه. لابد اونم مثه بچه­های دیگه دلش می­خواست روی سنگای مرمر سُر بخوره. اما من ترجیح می­دادم وسط کتاب دعاهام باشم، تو عالم خودم و خواستنی­های خودم.

هرچی بیشتر بی­توجهی می­دید، بیشتر خودش رو وسط بازیم نشون می­داد. تا نگام برگشت سمتش. ناز بود و هم قد و قواره­ی من. کم کم شدیم همبازی...

مامان سومین نماز زیارتش رو بست. تا سرم رو برگردوندم، نه از مفاتیح خبری بود، نه قرآن و نه همبازیم.

  رفته بود و هرچی داشتم برده بود...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت0:8توسط رهگذر | |

 تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت.

یه نگاه به دور و برت بنداز... یه ایستگاه پر از صندلیای خالی و منتظر... یه خیابون که ترافیکش و سر و صداش تو گوشت نمیره که نمیره... یه عالمه آمد و شد که گرد عبورشونم حالی ازت نمی­پرسه یا ازت نمی­گیره.

انگاری فراموش شدی مثه ایستگاهی که قطارش همین الآن رفت و خالیش گذاشت.

یه نگاه به زندگیت بنداز... یه قطار که نه اولش پیداست نه آخرش... یه لونه که هنوزم ترس از این داری، اگه بادی بیاد و خرابش کنه چه جوری دوباره بناش کنی... یه به ظاهر بی انتهای آسفالت نشده... یه کوله پشتی بدون ِ شونه­های قوی و بدون توشه حسابی.

یه نگاه به خودت بنداز... محاله. اگه تو اینقدر مرد بودی که گاهی سری به خودت بزنی، حالا چاردیواری ِ اتاق نمی­شد بهانه­ات واسه چشم باز کردن.

یه تکون به خودت بدی بد نیست.

قطار داره سوت می­کشه و فقط لوکوموتیورانش میدونه چقدر به ایستگاه آخر مونده.

ماه قشنگیه واسه بیدار شدن و شادی دیگران رو هم دیدن.

 

 

+نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت19:4توسط رهگذر | |

 

گاهی عادت میکنم به بودنش. عادت به نشستن و انتظار کشیدن. به فریادهای زاده نشده و اشکهای یواشکی.

نمیدانم او به خداییش مغرورست یا من به بندگی ِ بی چون و چرایم معترض.

 هر چه هست تکلیفم با هیچ چیز مشخص نیست.

نه ماندن میدانم نه رفتن. نه پایی برای انتظار کشیدنم مانده و نه توانی برای تغییر.

از سکوت و سکون شاکیم اما غرقم در این زندگی، عجیب نیست؟! زندگی با آنچه آزارت میدهد. پلکهایت را که باز میکنی باز هم هست، همان سکون، همان هوای سنگین سکوت...

می­خواهم باشی، در کنار من. یادت هست ادعا می­کردی همیشه هستی، از رگ گردن نزدیکتر و از مادر مهربانتر.

پس چه شد؟ باز به همانجا می­رسم، یا تو مغرور شدی یا من زیادی متوقع.

 

کاش بازهم خداییت را نشانم دهی.

می­بینی اشرف مخلوقاتت را؟ گاه دلم برایت می­سوزد. گاه حسودیم می­شود. اینهمه صبر از کجا؟؟

می­بینی و لب باز نمی­کنی، دلت را می­شکنیم و آه نمی­کشی.

صدای شیون­ها را می­شنوی و دشمن­ستیزی­ها را نگاه می­کنی اما زود می­بخشی.

 

مرا به خویش بخوان...

 

+نوشته شده در جمعه 1388/05/09ساعت10:56توسط رهگذر | |