|
یکی که خیلی عزیزه که خیلی خاطرشو میخوام، یکی که دور ِ اما همیشه تو دلمه، نظری گذاشت که خجالت زدم کرد آقا من شرمندم... اگه کم آوردم، اگه دست از بزرگترین دلخوشی ِ زندگیم کشیدم، واسه این بود که دور از جونم باشه مثه یه ...ای دور خودم میچرخیدم. شده بودم تکراری. دلم یه چی میگفت اما دستِ محترم یا کم کاری میکرد و نمینوشت یا لج میکرد و یه چی دیگه نقش میکرد. چشم! حرفم رو خیلی زود پس میگیرم چون خیلی عزیزی این آخرین متن شخصیمه. البته اولی و آخری. دعا کنین دوباره خدا و اونایی که زیر آسمونش دارن زندگی میکنن رو ببینم. دعا کنین دوستی و محبت برگرده. دعا کنین دوباره غصه هام و تنهاییام و زبونم لال کجرویام خاک بشن و بشم رهگذر سابق. شاد باشین و موفق
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک... نمیدونم چه جوری قشنگتره که بگم اما این وبلاگ بدون هیچ دلیل محکمه پسندی دیگر آپ نخواهد شد. میدونم به این میگن جا زدن. اما مرا آن دل که بر دریا زنم نیست... یکی میگفت واسه نوشتن باید قدم زد و دید اما مرا از نیمه ره برگشتن یاران ز پا افکند. مثل همیشه شاد باشید و موفق
باز لابلای برگای کتابچه دنبالت میگردم. دفعه چندم بود؟! آهسته، باعجله... فرقی نمیکنه. انگاری به گمکردنت عادت کردم! لابلای نوشتههام قایم شدی تا وادارم کنی به فکر کردن، خووندن و مرور کردن ِ گذشته. باز میخوای گوشزد کنی که پیدا کردنت بعد از اینهمه تنهایی چقدر شیرینه. مثل بچهها با هر صفحهای که روی صفحهی قبلی میشینه دلم تند تند میزنه. چقدر بزرگ بودن سخته. حتی جرأت نمیکنم روی یکی از برگهها بنویسم " دوستت دارم "! انگاری منم از قایم کردنت خوشم اومده. چشمام رو میبندم و آخرین برگ رو هم بلند میکنم. تو دلم آشوبه... همونجایی، یه گوشهی دنج، دور از چشم ِ همه، تو اوج ِ ناامیدی ِ من، پاک و معصوم مثل همیشه. منتظری تا دوباره بخوونمت. وقتی بهت میرسم بیحوصلگیم یادم میره!! جاودانه نگات میکنم و طعم ِ خط به خطت میشه شیرینیه زندگیم. یه رخصت و باز شونه به شونهات میشینم و یه دل ِ سیر از ناگفتههات میشنوم. رسیدم به نقطه! نگو که این خطم به آخر رسید و باز باید رفت. دوباره نبودنت میشه یه سایهی سنگین روی ِ سرم که نه میباره نه میذراه ببارم. بارون ِ سایهها! دلگیره مثل نبودنت. دور میزنم، وقتی تموم میشی به همونجایی که بودم میرسم. پس بنویس تا باشم، تا با هم نفس بکشیم تا...
نسشته کنار پنجرهی فولاد. یه شال ِ سبز دورِ کمرش گره زده که یه سرش وصله به پنجره. صورتش رو باندپیچی کردن و این وقت روز یه عینک آفتابی بزرگ رو چشماش ِ. داره ذکر میگه و تسبیح میگردونه. نشستم رو به روش و دقیق نگاش کردم. خیلی وقته تو حال و هوای خلوت کردن با خدا نیستم. شاید از وقتی که ... کاش یادم میومد از کی! حواسم پرت میشه و از خودم میام بیرون. تو دل ِ اونم. معلوم نیست چرا اینجوری شده اما اگه من جای اون بودم ممکن بود اصلاً الآن اینجا نباشم. یکی که دخیل بسته به پنجره فولاد امام رضا و ازش شفا میخواد. من اگه جای اون بودم الآن تمام اینا رو از چشم خدا میدیدم و ... واویلا... حواسم پرته که یه گوله اشک بیاجازه میغلته و میاد تا زیر گلوم. اینقدر تازگی داره که دلم میخواد میشد ببینمش. کاش میشد دلم رو دخیل ببندم به بزرگیت و ازت شفاش رو بگیرم. کاش پاکش میکردی. اما چهجوری؟! ایول به مردانگیت. دلم میخواست منم یه مدت گوشهنشین حرمت میشدم. اما حیف که این گولههای اشک و این سوز و سازِ دل، تو یه چشم به هم زدن فراموش میشه و دوباره میشم همون رهگذر بیچشم و رو. اما هنوز که تو این حال و هوام تا یادم نرفته بگم پناهم باش
بس که با خود مهر لیلی طلعتان بردم به خاک روح مجنون بر سر خاکم زیارت میکند رکعتِ دوم نمازِ مامان بود، که با مامانش اومدن و نشستن کنارِ ما. کم کم متوجه من شد، منم بیخیال از اینکه دو تا چشم داره میپادم گرم بازی بودم. یه عالمه کتاب دعا و زیارتنامه و قرآن از گوشه کنار حرم جمع کرده بودم و گذاشته بودم دورِ خودم. - آدم بزرگا عادت ندارن هر چیزی رو که برمیدارن بذارن سرِ جاش. فقط عادت دارن غُر بزنن. - مدام سعی میکرد همبازیم شه. لابد اونم مثه بچههای دیگه دلش میخواست روی سنگای مرمر سُر بخوره. اما من ترجیح میدادم وسط کتاب دعاهام باشم، تو عالم خودم و خواستنیهای خودم. هرچی بیشتر بیتوجهی میدید، بیشتر خودش رو وسط بازیم نشون میداد. تا نگام برگشت سمتش. ناز بود و هم قد و قوارهی من. کم کم شدیم همبازی... مامان سومین نماز زیارتش رو بست. تا سرم رو برگردوندم، نه از مفاتیح خبری بود، نه قرآن و نه همبازیم. رفته بود و هرچی داشتم برده بود...
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت. یه نگاه به دور و برت بنداز... یه ایستگاه پر از صندلیای خالی و منتظر... یه خیابون که ترافیکش و سر و صداش تو گوشت نمیره که نمیره... یه عالمه آمد و شد که گرد عبورشونم حالی ازت نمیپرسه یا ازت نمیگیره. انگاری فراموش شدی مثه ایستگاهی که قطارش همین الآن رفت و خالیش گذاشت. یه نگاه به زندگیت بنداز... یه قطار که نه اولش پیداست نه آخرش... یه لونه که هنوزم ترس از این داری، اگه بادی بیاد و خرابش کنه چه جوری دوباره بناش کنی... یه به ظاهر بی انتهای آسفالت نشده... یه کوله پشتی بدون ِ شونههای قوی و بدون توشه حسابی. یه نگاه به خودت بنداز... محاله. اگه تو اینقدر مرد بودی که گاهی سری به خودت بزنی، حالا چاردیواری ِ اتاق نمیشد بهانهات واسه چشم باز کردن. یه تکون به خودت بدی بد نیست. قطار داره سوت میکشه و فقط لوکوموتیورانش میدونه چقدر به ایستگاه آخر مونده. ماه قشنگیه واسه بیدار شدن و شادی دیگران رو هم دیدن.
گاهی عادت میکنم به بودنش. عادت به نشستن و انتظار کشیدن. به فریادهای زاده نشده و اشکهای یواشکی. نمیدانم او به خداییش مغرورست یا من به بندگی ِ بی چون و چرایم معترض. هر چه هست تکلیفم با هیچ چیز مشخص نیست. نه ماندن میدانم نه رفتن. نه پایی برای انتظار کشیدنم مانده و نه توانی برای تغییر. از سکوت و سکون شاکیم اما غرقم در این زندگی، عجیب نیست؟! زندگی با آنچه آزارت میدهد. پلکهایت را که باز میکنی باز هم هست، همان سکون، همان هوای سنگین سکوت... میخواهم باشی، در کنار من. یادت هست ادعا میکردی همیشه هستی، از رگ گردن نزدیکتر و از مادر مهربانتر. پس چه شد؟ باز به همانجا میرسم، یا تو مغرور شدی یا من زیادی متوقع. کاش بازهم خداییت را نشانم دهی. میبینی اشرف مخلوقاتت را؟ گاه دلم برایت میسوزد. گاه حسودیم میشود. اینهمه صبر از کجا؟؟ میبینی و لب باز نمیکنی، دلت را میشکنیم و آه نمیکشی. صدای شیونها را میشنوی و دشمنستیزیها را نگاه میکنی اما زود میبخشی. مرا به خویش بخوان...
|
About![]()
چشمات رو ببند و تصور کن رنگای اون دنیایی رو که برام ساختی
Home
|